تبليغاتX
عشق ممنــــــــــــــــــــــــــــــوع

عشق ممنــــــــــــــــــــــــــــــوع

سلام به دوستای عزیزم دلم برای همتون تنگ شده بود 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 22:6  توسط بهار  | 

دل شکسته

تا حالا شده بخاطر یکی دلت از همه بگیره از همه بدت بیاد  تا حالا شده حس کنی چون یکی گفت دوستت دارم اما بزاره بره بعد که هر کی بهت میگه دوستت دارم باور نکنی تا حالا شده چشمت به گوشی باشه منتظر یکی باشی که اصلا به یاد تو نیست تا حالا شده.....
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 20:54  توسط بهار  | 

داستان عاشقانه بسیار زیبا به نام “درد عاشقی”

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.

می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند
.

علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش
.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام
.

روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ
.

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام
….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود
.

پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:40  توسط بهار  | 

دل تنگ

بد جور دلنگم بعد ۱ ماه بی خیالی و فراموشی  دوباره خودشو خاطراتش اومده سراغم دیروزم با یکی از دوستای صمیمیم دعوا کردم حالا دلتنگ ۲ نفر ام نمیدنم چی کار کنم فقط خدا میتونه کمکم کنه البته امروز دوستام اومدن گفتن مونا همون که باهاش دعوا کردم میخواد باهام صحبت کنه ولی من نخواستم  فقط خواهشن دعا کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 15:40  توسط بهار  | 

دوستت دارم

نمیدونم چی بگم چون از خدا شرمنده ام ولی دیشب بعد از ۱ ماه نمازمو شروع کردم و به خدا بعد ۱ ماه عشقم همون شب زنگ زد دیگه جای حرف هم نزاشت برام میخواست شرمندم کنه وحالا من نمیدونم چی بگم تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خدایا دوستت دارم  دوستت دارم دوستت دارم ...................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 19:35  توسط بهار  | 

نظر

میخوام یه داستان بنویسم نظر شما چیه زود باش بگو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 14:24  توسط بهار  | 

خاطرات امروز

امروز روز بدی بود خیلی بد  جوری که نزدیک بود گریه کنم  اول شروع شد با یه دعوا دختره پرو داشت با غزاله دوستم دعوا میکرد منم تا جا داشت بخاطر غزاله زدمش ما رو بردن دفتر با کلی فیلم بازی کردن ناظمو پیچوندیم زنگ اخر یه گروه ۸ نفره اومد پیش اکیپ ما .ما منتظر سرویس بودیم که یکی ازشون اومد گفت اگه جرات دارید با ما دعوا کنید من یا باید اونو میزدم اخراج میشدم یا بی تفاوت از کنارش رد میشدم خواستم برم جلو که ارزو نزاشت خودش رفت جلو میخواستن بزننش که منم رفتم جلو سرویسمون اومد مجبور بودم برم  ارزو رو  با خودم بردم سوار شدیم که دختره گفت دیدی جرات نداری سرویس راه افتاده بود که داشتم پیاده میشدم بچه های سرویس نزاشتن خلاصه فردا احتمالا دعوا میکنم یه جورم میزنمش که دیگه جرات نکنه با کسی دعوا کنه اما فکر کنم اخراج بشم فکر کنم ارزش اخراج شدنو داره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 17:54  توسط بهار  | 

قصه 4شمع

۴شمع به ارامی میسوختند محیط انقدر ساکت بود که میشدنجوای ان ها راشنید هر کدام از شمع ها یک نشانه بودند امید ایمان صلح وعشق.اولین شمع گفت من صلح هستم هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد فکر میکنم که به زودی خاموش شوم هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ان به ارامی خاموش شد شمع دوم گفت من ایمان هستم انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم حرف شمع ایمان که تمام شد نسیم ملایمی وزید وان راخاموش کرد وقتی نوبت به سومین شمع رسیدبا اندوه گفت من عشق هستم  توانایی ان را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداختند و اهمیتم را نمی فهمند انها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کس خود محبت کنند و عشق بورزند پس شمع عشق هم خاموش شد ناگهان...

کودکی وارد اتاق شد ودید که ۳ شمع خاموش دیگر نمیسوزندگفت شما که قرار بود تا اخر راه روشن بمانید پس چرا دیگر نمیسوزید این را گفت و گریه کرد چهارمین شمع گفت نگران نباش تا وقتی من روشن هستم به کمک هم میتوانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم کودک با چشمانی که از خوشحالی می درخشید شمع امید را برداشت وبقیه شمع ها رو روشن کرد

ای کاش شعله ی امید هیچ وقت از زندگی شما بیرون نرود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:32  توسط بهار  | 

جدایی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:37  توسط بهار  | 

حرف دل

زندگی کردن سخت شده مثل دل کندن مثل عاشق شدن مثل خیلی از کارای دیگه امروز بد جوری شاکی بودم از خودم از خدا از همه الانم به خدا اشکم در اومده امروز مهنازو بردن پایین داد گوشیشو من نگه داشتم بعدم اومدن وسایل منو گشتن گوشیش دست من بود پیداش کردن وقتی میگم خدا فراموشم کرده واسه همینه فقط برام دعا کنید فردا شاید منو بفرستن حراست از اون ورم اخراج فقط برام دعا کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:6  توسط بهار  |